می شد از دیــــــــوار آن دوزخ گذشت
فقط با معجـــزه ،با انتظار معجــزه
می توان یک روز ، یک ساعت زندگی را سر کرد
فقط یک معجــــزه
می تــــوانست تمام بی کسی هایم را فراموشم کند
فقط با معجــزه می شد مرا از آن لجنزار کثیف بیرون کشید
تا بتوان دوباره در هوای امید نفس کشید
تا بتوان دو باره تمام روزهای بد را پشت سر گذاشت
تا بتوان حتی دوباره روز را انتطار کشید
هیچ چیز نمی توانست به جز یک معجـــزه
یک معجزه یک معجزه یک معجزه
و تـــــو معجــــزه کردی
درست وقتی که لحظه های آخر
صـــدای تیک تاکشان را مثل پتک بر سرم می کوبیدند
وقتی که امـیــدی نبود
وقــتــــی که پرده های ابهام صفحه سرنوشتم را پوشانده بودند
تـــــو معجزه کردی
تا زنـــدگـــــی ام از صفـــر پـــیـــــدایـــــش آغاز شود
فقط با یک معجــــــــــــزه !
دعایم کن:
((دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع
گرچه دربانی میخانه فراوان کردم))
حافظ
خستگی هایم،تمام لحظه ها
اشک هایم روی چشمان کبود از خون
از لاله از شب گریه هایم
می نهد باری به دوشم
از تطاول های این تقدیر پوشالی
یاد تو هر لحظه این دیوار تشویشم
فرو می ریزد از بنیاد و من
از پشت این دیوار تنهایی صدایت می زنم
من،اینجا از پشت خروارها اندوه
به یاد خنده ات می خندم از
دریای آهم می رهایم
جدا می مانم از این درد مفصل سوز انگشتان سردم
در کتاب وحشی تقدیر من آزادگی جرم است.
برادر روبه رویم نابرادر می شود
لحظه هر لحظه هوایم سردتر می شود
روی این دیوار مسکوت و غبار آلود من
رنگ و رویم چون خزانی نو رسیده
زرد تر می شود.
آه،از چنگ تقدیرم رهایی نیست
مصیبت های من باران سنگی می شود
تا در نگاهم بشکند مینای پنهان گشته ام
آه،این فراخ غصه هایم
تمامی می گیرد از یک لحظه لبخندت
که بر احساس معصومانه ای لفافه می پیچد
نه!از پنگ تقدیرم رهایی نیست اما
دعایم کن
شاید خدایی آن طرف
بر عذاب کهنه ام بخشایشی خواند.
میناتسلیم گاه:
خوب گویی های من در پیشگاه حضرت تندیس چوبی مرده است
حال هرکه گو هست گو نیست،من تنها نفس دارم برای زیستن
در اشمئاز تلخ و سرد ریختن
از چوبه های دار خود آویختن
آه این منم،احساس و تلخی ها و خوشبختی من در لحظه است.
تصنیف من ترمیم برای شیشه های آینه
در جورچین تکه تکه،از شکستن های من!
از رمیدن های من!
آه من، تنها منم در پیشگاه عشق و استکبار تو
در شکوهی کهنه من در مسلک آئینیان،
و گاه در کفار تو
این تزلزل در من است،در شکوهی کهنه،در تسلیم گاه زندگی
احمقان،بیچارگان،دیوانگان...اینجا با من اند
حال هر که گو هست گو نیست،من تنها نفس دارم برای زیستن
درحریم تو در کنار زیستن.
من تنها یک نفس دارم،کوهها فریاد
در کدامین کوچه این احساس تنهایی
به شب گویان تو پیوند خواهم خورد؟
من سراسر در امیدم
بر امیدی بنیاد بر ویرانه های نا امیدی
آه یک لحظه در بودن به من چون می نمایاند
که گو آشفتگی هایم تجلی می شود در آینه
آینه در انعکاس نور تو گم می شود
یک نفس دارم هزاران شعله در سر
کاش این تشنج ها شبانه شعله بر می داشت در ساغر
و در مینای شب بیداری اش می سوخت
در کنارت،در حریمت،در زمینت
هر زمان می سوزم از خورشیدهای بی کرانت
می گشایم چشم خود را هر چقدر
جا نمی گیرد تمام روشنی هایت،
حال هر که گو هست،گو نیست
من تنها یک نفس دارم برای زیستن
چون شراری در جلال روح تو آویختن
روی خطی روی مرز زندگی و نیستن...
تنها یک نفس... !
(مینا)
مادر عزیز تر از جانم روزت مبارک![]()
![]()
می نویسم بر آب
جوهرم شربتی از ماسه و تصویر و فلک
و دلم آزاد است
چون خسی در باد است
ریشه ام سخت اما،
متزلزل در خاک
از همان بنیاد است...
يک کوه زندگی
در انتهايی مبهم و تاريک
و يک عبور رقت بار و ملتهب
که در تيک تاک لحظه ها تکرار می شود
سکوتم را به ياد تو می اندازد
و چقدر می کشد اين سکوت خسته عذاب
و غروب می سوزد از التهاب التهاب
هر لحظه آن قفس سخت دور می شود
و هنوز يک جفت چنگ خشمگين
اجازه ی پروازم نمی دهد
دور می شود آنچه از سوزسوز مرگ
حس کرده بودم که به اعماق ميدود
و تنور می شود
از برگ
خاک
آب
حس کرده بودم که جنون با نگاه سرد
تطهير می کند مرا به آب ساحل سرخ
حس کرده بودم که طنين می شود حرف های گفته ام
و در گوش زمانه سال ها زمزمه ميشود
حس کرده بودم ام ......
تمام احساس من گذشت
و قفس که در سر تا سر چشم من مکان گرفته بود
وسعت گرفت وسعت گرفت تا زير پای دشت
و گذشت گذشت گذشت!
و هنوز مانده است گل های زمستابی حرفهای من در نگاه تو
ای کاش
کاش گل های زمستانی تو هم مثل من
ميگذشت ميگذشت................!
((معبودیت))
خستگی در پشت پنجره،در سبزی درختان کوتاه قد و پرده های تیره رنگ مردابی
به سکون نشسته است
نفوذ می کند در جسمم و نه در روحم
و این تصویر مانده و ملول تصور تسلیت سبزی است
در عزای خانگی من
وقتی که محیط لجن زده ی فکرها در حیاط خانه
با باران صبح به گنداب نشسته است
در حیاط ، در حیاط بوی متعفن اندیشه های مرده را حس می کنم
از همان روز که خود را از این منجلاب بیرون کشیدم
و از همان روز که در برابر وسعت عشق به زانو در آمدم
در حیاط ،در حیاط زیر این سبزی کوتاه قد
که وسعت پنجره ام را گرفته است
شقایق ها زیر هوای کوچه لِه می شوند
و بوی وقوع انفجار را در خود ذخیره می کنند
فریاد در من به جامه ی عجز ملبّس است
و صدایم به احدی نمی رسد
و کسی نمی داند،نمی داند،باور ندارد زیر این پوست پر شرر
بغض دست بسته ای خود را به کالبدم می کوبد
و کسی باور ندارد،باور ندارد،نمی داند
که چقدر زیر همان پوست پر شرر بزرگ شده ام و بزرگ می شوم
و به افق های باز خود را پیوند می زنم
آه،معبودیت به چه بهانه ای ،چه بهانه ای
تو را به خانه ی لجن زده ام بیاورم؟!
وقتی که در سقف اتاقم ، فکر های مغشوش و گریه های مرده زندگی می کنند
خدایا،خدایا،خدایا!
فرزندت را در کدام عصر دلتنگ باران زده تنها گذاشته ای
که در عمقش کسی به کشف طلیعت تو بر نخاسته است
و کوچه اش زیر بار سنگین حماقت ضجه می زند
و نگاهش در غریزه های پوست مدفون است
معبودیت به کدام بهانه تو را به خانه ام بیاورم؟
به کدام بهانه؟
به کدام بهانه؟
آسمان دل من هر نفس می بارد
با غزلهايی گرم و فروغی مغموم
تا تپش هايم را به ابد بسپارد
تا نفس هايم را به زمين بفروشد
و زمين بشمارد
لحظه های مانده با اميد پرواز
پنجره گه خشک است و گهی بارانی
و سبب ساز هوای دل من
يک جهان ديوار است
تهی از پنجره از نور ٬ هوا
و دلم بيزار است
از رکود خفه ی آدم ها
که در انديشه ی لالايی دنيا خوابند
و فقط جغدی شوم بر دری بيدار است
کوری و تاريکی آسمانی ابری
همه بر برزخ گمراهی من می خندند
شبح روشن من٬ منفذ پنجره است
او هم از بودن خود غمناک است
شايد از پنجره خوشبخت ترم
دست کم پنجره ی بودن من
بی امان نمناک است
چه رقابت سختيست زندگی
در جدالی افروخته از هراس،
کمکم کن، کمکم کن به زندگی اعتماد کنم
در پی کدام حقيقت می گشتی
وقتی که حقيقت آفتاب
در تو به غروب نشسته بود؟
در هراس ظلمت کدام شب تاريک
لباس عزای مشکين بر تن داشتی؟
در پس کدام اضطراب
انقلاب درونت را
به چشم های منقلبت سپرده بودی؟
حقيقت را
در لباس سفيد آرامش به تو ارزانی داشته بودم
و تو افسوس نديدی!!
بهشت من
در کجای اين رخوت فسرده ای
در کدام کنج ناگشوده ی انديشه ای
در تشويش کدام حادثه ای
آه ای بهشت من کجايی که بيابمت
رهايی با تمام قاب رنگينش
با نفس باران سنگينش
فقط خاموشی يک مشت تصوير است
اگر هر آنچه ميخواندی
فقط حرف و سخن باشد