تبليغاتX
هيج جوينده ندانست كه جاي تو كجاست...
يك چند به كودكي به استاد سديم
يك چند ز استادي خود شاد شديم

پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد
چون آب بر آمديم چون باد شديم
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:37  توسط مینا ي آزاد  | 

مينای در قفس آنقدر خسته است

کز اجتماع آجر و ديوار ميرمد

بر شيشه های شکسته ی ترديد ميدمد

و مينويسد آزاد

مينای در قفس آنقدر خسته است

که نوشته اش بوی مرداب گريه می دهد

که ترانه اش در زوال آب می شود

و با لبانی خسته فرياد ميزند آزاد

مينای در قفس آنقدر خسته است آنقدر نا اميد

کو در خيال رنگ پريده اش دگر

آسمان به زبان روشنی هجی نمی شود

دنيای او محصور به ماندن است

محکوم به گم شدن

انگشت نشان عالم و آدم به جنون خواندن است

از همه دنيای متروک و مرده اش فقط ؛يک سهره مانده بود

کز کيش مردمان سر ديوار پر گرفت و رفت

آنقدر خسته است آنقدر خسته ام

که ديگر نمی شود التماس کرد

که نمی توان در سکوت ماند

و نمی شود در سکوت خواند

و فقط می شود نمرد؛ می شود زنده ماند

و از هوای مانده ی مرداب نفس کشيد

زنده ماند و در تزلزل شيشه های وجود مرد

بدنی گرم و سری سرد و آرزويی کور برای بازگشت سهره ای

با يک بغل خبر از رنگ و بوی عشق

با نفس های آزاد از آنسوی مرداب خانه ام

آنقدر در اين قفس تکيده است

که لحظه های پر کشيدن و پرواز از دفتر ياد او پريده است

آه پرواز هم پر کشيده است

مينای در قفس تکيده است؛ خسته است

اما فرياد ميزند

من مرغ رفتنم؛ هر چند هر طلوع

بال مرا به دشنه ی سرکوب می کشند

مينای در قفس مرغ رفتن است

مرغ رفتن است
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:8  توسط مینا ي آزاد  | 

در پی کدام حقيقت می گشتی

وقتی که حقيقت آفتاب

در تو به غروب نشسته بود؟

در هراس ظلمت کدام شب تاريک

لباس عزای مشکين بر تن داشتی؟

در پس کدام اضطراب

انقلاب درونت را

به چشم های منقلبت سپرده بودی؟

حقيقت را

در لباس سفيد آرامش به تو ارزانی داشته بودم

و تو افسوس نديدی!!
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 0:55  توسط مینا ي آزاد  | 

پنجره گه خشك است و گهي باراني

آسمان دل من هر نفس می بارد

با غزلهايی گرم و فروغی مغموم

تا تپش هايم را به ابد بسپارد

تا نفس هايم را به زمين بفروشد

و زمين بشمارد

لحظه های مانده با اميد پرواز

پنجره گه خشک است و گهی بارانی

و سبب ساز هوای دل من

يک جهان ديوار است

تهی از پنجره از نور ٬ هوا

و دلم بيزار است

از رکود خفه ی آدم ها

که در انديشه ی لالايی دنيا خوابند

و فقط جغدی شوم بر دری بيدار است

کوری و تاريکی آسمانی ابری

همه بر برزخ گمراهی من می خندند

شبح روشن من٬ منفذ پنجره است

او هم از بودن خود غمناک است

شايد از پنجره خوشبخت ترم

دست کم پنجره ی بودن من

بی امان نمناک است
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 0:47  توسط مینا ي آزاد  | 

هيچ جوينده ندانست كه جاي تو كجاست آخر اي خانه برانداز سراي تو كجاست

اگر لحظه ها را سخت گذراندم اگر از همه چيز بريدم حتي شعر اگر رياضت كشيدم در عوض خدا را پشت خروار ها نديدن پيدا كردم .هر چه خواستم معجزه اسا به من داد هر چه نديده بودم با بزرگ ديدن جلايش داد و اين بار يك چيز تازه به من داد..................
+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 0:45  توسط مینا ي آزاد  | 


همه خوابند و مستی بیدار همه مــرگند و عشقـی جاندار
همه تصـمیم پر از تردیدند همه سـقـفـند و من یک دیوار
همه دیوانه تر از مجنونند همه در کوره ی راهی بر کار
همه کفــرند و من پیــغمبر می رود باز أنا الــحق بـر دار
وبه آن خاک صلیبش سوگند می شود باز حـــقایـــق تکرار...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 14:13  توسط مینا ي آزاد  | 

می نویسم برای   هیچ دلیل
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 9:34  توسط مینا ي آزاد  | 

فقط با یک معجزه ،یک معجزه

می شد از دیــــــــوار آن دوزخ گذشت

فقط با معجـــزه ،با انتظار معجــزه

می توان یک روز ، یک ساعت زندگی را سر کرد

فقط یک معجــــزه

می تــــوانست تمام بی کسی هایم را فراموشم کند

فقط با معجــزه می شد مرا از آن لجنزار کثیف بیرون کشید

تا بتوان دوباره در هوای امید نفس کشید

تا بتوان دو باره تمام روزهای بد را پشت سر گذاشت

تا بتوان حتی دوباره روز را انتطار کشید

هیچ چیز نمی توانست به جز یک معجـــزه

یک معجزه  یک  معجزه یک معجزه

 و تـــــو معجــــزه کردی

درست وقتی که لحظه های آخر

صـــدای تیک تاکشان را مثل پتک بر سرم می کوبیدند

وقتی که امـیــدی نبود

وقــتــــی که پرده های ابهام صفحه سرنوشتم را پوشانده بودند

تـــــو معجزه کردی

تا زنـــدگـــــی ام از صفـــر پـــیـــــدایـــــش آغاز شود

فقط با یک معجــــــــــــزه !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 13:47  توسط مینا ي آزاد  | 

دعایم کن:

((دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع

                                گرچه دربانی میخانه فراوان کردم))

                                                                           حافظ

 

خستگی هایم،تمام لحظه ها

اشک هایم روی چشمان کبود از خون

از لاله از شب گریه هایم

می نهد باری به دوشم

از تطاول های این تقدیر پوشالی

یاد تو هر لحظه این دیوار تشویشم

فرو می ریزد از بنیاد و من

از پشت این دیوار تنهایی صدایت می زنم

من،اینجا از پشت خروارها اندوه

به یاد خنده ات می خندم از

دریای آهم می رهایم

جدا می مانم از این درد مفصل سوز انگشتان سردم

در کتاب وحشی تقدیر من آزادگی جرم است.

برادر روبه رویم نابرادر می شود

لحظه هر لحظه هوایم سردتر می شود

روی این دیوار مسکوت و غبار آلود من

رنگ و رویم چون خزانی نو رسیده

زرد تر می شود.

آه،از چنگ تقدیرم رهایی نیست

مصیبت های من باران سنگی می شود

تا در نگاهم بشکند مینای پنهان گشته ام

آه،این فراخ غصه هایم

تمامی می گیرد از یک لحظه لبخندت

که بر احساس معصومانه ای لفافه می پیچد

نه!از پنگ تقدیرم رهایی نیست اما

دعایم کن

شاید خدایی آن طرف

بر عذاب کهنه ام بخشایشی خواند.

                                                                     مینا

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 9:27  توسط مینا ي آزاد  | 

تسلیم گاه:

 

 

خوب گویی های من در پیشگاه حضرت تندیس چوبی مرده است

حال هرکه گو هست گو نیست،من تنها نفس دارم برای زیستن

در اشمئاز تلخ و سرد ریختن

                               از چوبه های دار خود آویختن

آه این منم،احساس و تلخی ها و خوشبختی من در لحظه است.

تصنیف من ترمیم برای شیشه های آینه

در جورچین تکه تکه،از شکستن های من!

                           از رمیدن های من!

آه من، تنها منم در پیشگاه عشق و استکبار تو

در شکوهی کهنه من در مسلک آئینیان،

                                        و گاه در کفار تو

این تزلزل در من است،در شکوهی کهنه،در تسلیم گاه زندگی

احمقان،بیچارگان،دیوانگان...اینجا با من اند

حال هر که گو هست گو نیست،من تنها نفس دارم برای زیستن

درحریم تو در کنار زیستن.

من تنها یک نفس دارم،کوهها فریاد

در کدامین کوچه این احساس تنهایی

به شب گویان تو پیوند خواهم خورد؟

من سراسر در امیدم

بر امیدی بنیاد بر ویرانه های نا امیدی

آه یک لحظه در بودن به من چون می نمایاند

که گو آشفتگی هایم تجلی می شود در آینه

آینه در انعکاس نور تو گم می شود

یک نفس دارم هزاران شعله در سر

کاش این تشنج ها شبانه شعله بر می داشت در ساغر

و در مینای شب بیداری اش می سوخت

در کنارت،در حریمت،در زمینت

هر زمان می سوزم از خورشیدهای بی کرانت

می گشایم چشم خود را هر چقدر

جا نمی گیرد تمام روشنی هایت،

حال هر که گو هست،گو نیست

من تنها یک نفس دارم برای زیستن

چون شراری در جلال روح تو آویختن

روی خطی روی مرز زندگی و نیستن...

                                   تنها یک نفس... !

 

                                                              (مینا)

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 12:0  توسط مینا ي آزاد  | 

تقدیم به مادر عزیزم  که در قفسم را باز کرد و به من شیوه ی پرواز آموخت

مادر عزیز تر از جانم روزت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 10:26  توسط مینا ي آزاد  | 

می نویسم بر آب

جوهرم شربتی از ماسه و تصویر و فلک

و دلم آزاد است

چون خسی در باد است

ریشه ام سخت اما،

 متزلزل در خاک

از همان بنیاد است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 11:45  توسط مینا ي آزاد  | 

يک کوه زندگی

در انتهايی مبهم و تاريک

و يک عبور رقت بار و ملتهب

که در تيک تاک لحظه ها تکرار می شود

سکوتم را به ياد تو می اندازد

و چقدر می کشد اين سکوت خسته عذاب

و غروب می سوزد از التهاب التهاب

هر لحظه آن قفس سخت دور می شود

و هنوز يک جفت چنگ خشمگين

اجازه ی پروازم نمی دهد

دور می شود آنچه از سوزسوز مرگ

حس کرده بودم که به اعماق ميدود

و تنور می شود

از برگ

خاک

آب

حس کرده بودم که جنون با نگاه سرد

تطهير می کند مرا به آب ساحل سرخ

حس کرده بودم که طنين می شود حرف های گفته ام

و در گوش زمانه سال ها زمزمه ميشود

حس کرده بودم ام ......

تمام احساس من گذشت

و قفس که در سر تا سر چشم من مکان گرفته بود

وسعت گرفت  وسعت گرفت  تا زير پای دشت

و گذشت گذشت گذشت!

و هنوز مانده است گل های زمستابی حرفهای من در نگاه تو

ای کاش

کاش گل های زمستانی تو هم مثل من

ميگذشت ميگذشت................!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 21:56  توسط مینا ي آزاد  | 

((معبودیت))

 

 

خستگی در پشت پنجره،در سبزی درختان کوتاه قد و پرده های تیره رنگ مردابی

به سکون نشسته است

نفوذ می کند در جسمم و نه در روحم

و این تصویر مانده و ملول تصور تسلیت سبزی است

در عزای خانگی من

وقتی که محیط لجن زده ی فکرها در حیاط خانه

با باران صبح به گنداب نشسته است

در حیاط ، در حیاط بوی متعفن اندیشه های مرده را حس می کنم

از همان روز که خود را از این منجلاب بیرون کشیدم

و از همان روز که در برابر وسعت عشق به زانو در آمدم

در حیاط ،در حیاط زیر این سبزی کوتاه قد

که وسعت پنجره ام را گرفته است

شقایق ها زیر هوای کوچه لِه می شوند

و بوی وقوع انفجار را در خود ذخیره می کنند

فریاد در من به جامه ی عجز ملبّس است

و صدایم به احدی نمی رسد

و کسی نمی داند،نمی داند،باور ندارد زیر این پوست پر شرر

بغض دست بسته ای خود را به کالبدم می کوبد

و کسی باور ندارد،باور ندارد،نمی داند

که چقدر زیر همان پوست پر شرر بزرگ شده ام و بزرگ می شوم

و به افق های باز خود را پیوند می زنم

آه،معبودیت به چه بهانه ای ،چه بهانه ای

تو را به خانه ی لجن زده ام بیاورم؟!

وقتی که در سقف اتاقم ، فکر های مغشوش و گریه های مرده زندگی می کنند

خدایا،خدایا،خدایا!

فرزندت را در کدام عصر دلتنگ باران زده تنها گذاشته ای

که در عمقش کسی به کشف طلیعت تو بر نخاسته است

و کوچه اش زیر بار سنگین حماقت ضجه می زند

و نگاهش در غریزه های پوست مدفون است

معبودیت به کدام بهانه تو را به خانه ام بیاورم؟

به کدام بهانه؟

به کدام بهانه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 10:18  توسط مینا ي آزاد  | 

پنجره گه خشک است و گهی بارانی

آسمان دل من هر نفس می بارد

با غزلهايی گرم و فروغی مغموم

تا تپش هايم را به ابد بسپارد

تا نفس هايم را به زمين بفروشد

و زمين بشمارد

لحظه های مانده با اميد پرواز

پنجره گه خشک است و گهی بارانی

و سبب ساز هوای دل من

يک جهان ديوار است

تهی از پنجره از نور ٬ هوا

و دلم بيزار است

از رکود خفه ی آدم ها

که در انديشه ی لالايی دنيا خوابند

و فقط جغدی شوم بر دری بيدار است

کوری و تاريکی آسمانی ابری

همه بر برزخ گمراهی من می خندند

شبح روشن من٬ منفذ پنجره است

او هم از بودن خود غمناک است

شايد از پنجره خوشبخت ترم

دست کم پنجره ی بودن من

بی امان نمناک است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 21:7  توسط مینا ي آزاد  | 

 چه رقابت سختيست زندگی

                           در جدالی افروخته از هراس،

کمکم کن، کمکم کن به زندگی اعتماد کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 21:2  توسط مینا ي آزاد  | 

در پی کدام حقيقت می گشتی

وقتی که حقيقت آفتاب

در تو به غروب نشسته بود؟

در هراس ظلمت کدام شب تاريک

لباس عزای مشکين بر تن داشتی؟

در پس کدام اضطراب

انقلاب درونت را

به چشم های منقلبت سپرده بودی؟

حقيقت را

در لباس سفيد آرامش به تو ارزانی داشته بودم 

و تو افسوس نديدی!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 20:59  توسط مینا ي آزاد  | 

بهشت من

در کجای اين رخوت فسرده ای

در کدام کنج ناگشوده ی انديشه ای

در تشويش کدام حادثه ای

آه ای بهشت من کجايی که بيابمت

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 20:56  توسط مینا ي آزاد  | 

رهايی با تمام  قاب رنگينش

                                 با نفس باران سنگينش

فقط  خاموشی يک مشت تصوير است

اگر هر آنچه ميخواندی

فقط حرف و سخن باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 20:36  توسط مینا ي آزاد  |